اسارت - دو راهی بین الحرمین
سفارش تبلیغ
صبا

من دختر آن مادرم که روی نیلی می رود  

فصل یتیمی میرسد، مادر ز دنیا می رود

بابا برای رفتنش، تابوت بر پا می کند

مادر وصیت کرده که، در شب به خاکش بسپریم

من هم شنیدم گفته بود، مخفی بماند قبر او

مادر صدایم کرده بود، یک شب به پیشش خوانده بود

آرام با دست کبود، یک یک کفن ها داده بود

گفت دختر دردانه ام، طفل صغیر خانه ام

این پارچه از آن من است، آن شب به بابایت بده

روز ها که از پی می روند، زینب بزرگتر می شود

بابا کنار زینب است، اما خزانش می رسد

این پارچه از بهر پدر، آن را به داداشت بده

شب ها گذشت و می گذرد، شعله به قلبت می زند

در تشت پاره پاره می بینی، جگر ها می رود

این پارچه از بهر حسن، آن را به غمخوارت بده

دیدم کفن ها شد تمام، اما حسینش را نداد

گفتم که مادر جان کفن ها کم نبود؟؟

دیدم دو چشمش خیس شده، بغضش فزون از پیش شده

پیراهنی در دست گرفت و، وا حسینم وا حسینم گریه کرد

گفت بی کفن ماند تن شاه شهیدان، در میان کربلا

این پیراهن بهر حسین، آن را بده بر تن کند

زینب وصیت می کنم، یادت بماند در حرم

قبل از وداع آخرش، بوسه گلویش را بزن

یعنی که مادر، هم پدر هم مجتبایم می روند

تنها پناه من حسین، او هم که آخر می رود

مادر آرام گفته بود، که در اسارت می روم

فصل یتیمی بی پناهی، فصل اسارت می شود

دشمن ز جور و کین، به من با تازیانه می زند

بهتر که روی نیلی هم، آخر نصیبم می شود

من دختر آن مادرم که روی نیلی می رود



برچسب‌ها: کفنبی کفنکربلاشاه شهیداناسارتسیلیروی نیلیمادرتابوت
توسط: محب الحسین| سه شنبه 92/1/20 | 12:6 عصر | + | موضوع: | نظر